پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

اولین آتلیه

بالاخره عکسای نازت بعد از این همه انتظار آماده شدن (آخرم دلیل این همه تاخیر آتلیه رو نفهمیدم ) عروسک من تعداد عکسات 13 تا هستند که 7 تا شو برات اینجا گذاشتم . ...
27 فروردين 1392

اولین مروارید

عزیزه دلم روز 21 فروردین دقیقا ساعت 3 ظهر بود که داشتی شیر میخوردی که احساس کردم دندون در آوردی  انگشتمو کردم تو دهنتو یه تیزی حس کردم سریع رفتم یه فنجون آوردم وامتحان کردم و دیدم ببببببله تق تق صدا میده وای که قشنگ ترین صدایی بود که (البته بعد از صدای گریهات تو اتاق زایمان) میشنیدم از خوشحالی بال در آورده بودم و جیغ میزدمو قربون صدقت میرفتمو تو هم هاج و واج نگاهم میکردی سریع تلفن رو برداشتم و به بابات و به جفت مامان جونا و خاله ندا و عمه الهام خبر دادم و همگی خوشحال شدند. انار دونه دونه بچه ای دارم دردونه  قشنگ و مهربونه انار دونه دونه 3 4 روزه که بچم گرفتار دندونه انار دونه دونه توی دهان بچم یک...
25 فروردين 1392

لالا تو تخت خودت

روز 20 فروردین برای اولین بار وقتی خوابیدی گذاشتمت تو تخت خودت و یک ساعتی اونجا خوابیدی و وقتی بیدار شدی با تعجب دوروورتو نگاه میکردی تا الان چون اتاقت سرد بود نمیشد اونجا بخوابی ولی الان دیگه روزا یک ساعتی میخوابونمت تا عادت کنی دختر نازم . ...
25 فروردين 1392

13 بدر و 5 روز تب

دردونه ام شب 13 ام بود ساعت 11 داشتم میخوابوندمت که احساسا کردم بدنت داغ شده و گفتم شاید لباست زیاده و کمش کردم ولی بعد از چند دقیقه دیدم انگار تغییری نکرد و تو هم کلافه ای و خوابت نمیبره واسه همین برات تب سنج گذاشتم دیدم وااااااااااای 38/5 سریع با بابا رضا بهت استامینوفن دادیم و پاشویت کردیم و تا 2:30 بالاسرت بیدار بودیم و 6 ساعت بعد دوباره بهت استامینوفن دادم و تبت اومده بود پایین و صبح هم تبتو چک کردم و خوب بودی و رفتیم خونه مامان جون اینا و چون باغچه باصفایی دارن 13 بدرو قرار شد اونجا باشیم ظهر موقع ناهار روروئکت. برده بودیم تو حیاط خیلی بهت خوش گذشت . توی شهرکم با کالسکه رفتیم دور زدیم و تو هم بیشترشو لالا کردی ساعت 6 بود که احساس ...
25 فروردين 1392

نوروز 92

دخمل بلای من روز اول عید رو تهران رفتیم و برخلاف اون چیزی که فکر میکردم که تو ممکنه خسته بشی اصلا این طور نشد و کلی از اینکه از این خونه به اون خونه میریم خوشحال بودی و بقل همه میرفتی و اگه کسی هم عینک یا گوشواره داشت میشدی قاتلش و همش ازش اویزون بودی .            روز دوم هم رفتیم سمنان و تا روز 7 ام اونجا بودیم و خیلی به 3 تاییمون خوش گذشت و و کلی هم این چند روز باعث شد شیطون تر شدی .به محض شنیدن یک آهنگ شروع میکنی نانای کردن. تا میگیم دست دست شروع میکنی دست زدن .عمو امیر هم که مدام بقلت میکرد و باهات بازی میکرد . در ضمن خیلی هم جیغ جیغو شدی و از الان حرفتو با جیغ کشیدن به ...
25 فروردين 1392

هشت ماهگی

عروسک مامان هشت ماهگیت مبارک وای جیگره من اونقدر با نمک شدی الان که دارم اینارو مینویسم و به کارات فکر میکنم قند تو دلم آب میشه اول از همه اینکه چهاردست و پا میشی و همچنان دنده عقب میری نمیدونم چرا جلویی یاد نمیگیری کلی هم کمکت میکنم ولی انگار عقبکی بیشتر دوست داری. از حالت 4 دست و پا هم خودت میتونی بشینی . با دیدن آدم های جدیدم خداروشکر غریبی نمیکنی و بقلشونم بری گریه نمیکنی فقط به حالت ترس یا شایدم تعجب جفت دستات میره پشت سرت. بابا رضا هم وقتی از بیرون میاد میبینیش کلی براش جیغ میکشی از ذوقت فدات شم . و ی پیشرفت دیگتم ایینه که دس میزنی عشقم و دستات صدا هم میده که با این کارات داری منو میکشی وقتی می...
25 فروردين 1392

اولین بهار دخترم

نازنینم بهاربهترین بهانه برای آغاز است و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز اولین بهار زندگیت مبارک   خداوندا لحظه لحظه زندگی دخترم رو با سلامتی همراه کن                                      دختر نازم چند دقیقه قبل از سال تحویل عسلم بعد از سال تحویل حاضر و آماده منتظر تا بریم خونه مامان جون و بابا جون ...
12 فروردين 1392

آخرین پست سال 1391

ملوس مامان عزیزه دلم الان ساعت 2 صبحه و 12 ساعت به سال جدید مونده. این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بوده و مشغول خونه تکونی بودم که اصلا وقت نکردم بیام و برات پست جدید بنویسم . این چند روزه کارای جدیدم زیاد کردی که برات میگم.  امسال برای سال نو مثل سال اول ازدواجمون یک شور و حال خاصی دارم .امسال سر سفره هفت سین اولین دعام برام تویه گل قشنگم . توی این چند ماه که به دنیا اومدی با تمام خنده هات خندیدم و با گریه هات گریه کردم .امیدوارم توی سال جدید همیشه لبات خندون و تنت سالم باشه . ازت ممنونم که به زندگیم رنگ و بوی تازه ای بخشیدی . الان که دارم اینارو مینویسم مثل فرشته ها خوابی عاشق اینم که تا میتونم نگاهت کنم . نگاه ک...
30 اسفند 1391

اولین آرایشگاه

عسلم دیروز یعنی 91/12/21  ساعت 11 برات وقت آرایشگاه گرفتم و هوا خوب بود به همین خاطر کالسکتو برداشتم و به مامان جون زنگ زدم و بردیمت . توی راه که کلی کیف کردی و وقتی رسیدیم خوابت برده بود و داخل آرایشگاه با صدای آهنگی که میومد بیدار شدی زودی شروع کردی نانای کردن قربونت برم برات اونجا با اون همه آیینه خیلی جالب بود . وقتی هم که خانم آرایشگر شروع کرد موهاتو کوتاه کنه ساکت بودی و هیچی نگفتی هی از تو آیینه به خانمه نگاه میکردی ولی به محض اینکه با آبپاش به سرت آب پاچید زدی زیر گریه و تا آخر گریه کردی ولی بعدش که خودتو تو آیینه میدیدی ذوق میکردی و میخندیدی .   قبل از آرایشگاه بعد از آرایشگاه   قند عسلم ع...
23 اسفند 1391